تبلیغات
مطالب اینترنتی - چهار سخنی که زاهد را تکان داد
 
سه شنبه 21 شهریور 1396 :: نویسنده : نویسنده

داستانهای جذاب,داستانک

چهار سخنی که زاهد را تکان داد

زاهدی گوید:

جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد .

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه می رفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می کرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .

گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

 

The post چهار سخنی که زاهد را تکان داد appeared first on جذاب.


لینک منبع و پست :چهار سخنی که زاهد را تکان داد
http://www.jazzaab.net/%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%b3%d8%ae%d9%86%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%b2%d8%a7%d9%87%d8%af-%d8%b1%d8%a7-%d8%aa%da%a9%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%af.html



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


مطالب اینترنتی
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : نویسنده
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :